حرف هایی هست برای نگفتن...

"مرا به خانه ام ببر" هر پنج دقیقه یک بار این جمله را تکرار می کنی!
اما تنها من می دانم که حاضری انگشتان دستت یکی یکی قطع شود اما مرخصی هایت بماند برای آخرت...
وما می خندیم به هوای ابری که هر صبح آن، ناخودآگاه به یاد هم می افتیم و هر بار که هوا ابری است تلفن یکی از ما می زند ...
و ما می خندیم به دلتنگی هایمان. همیشه خندیده ایم به روزهای ابریمان و  کلاس نظریه زبان ها  و آن صبحی که من با چشمان متورم به تخته خیره شده بودم و مثل خر درس خواندم آن ترم و پهن شده بودیم روی زمین از لبخند تلخ  و چقدر خندیدیم  به شلوارهای مندرسمان که تازه با آن شار هم می رفتیم و خندیدیم به اینکه چرا ویلچر نداریم تا از آنجا خارج شویم.
 و تو مدتی است که می خوانی عرق سگی  هم دردت را دوا نمی کند.
می خواهم برایت به لیمو بیاورم  شاید دردت دوا شود. اما توی ضد حال رژیم می گیری تا  آخرتت خوش هیکل باشی. و لذت خوردن شیشلیگ را به خاطر چند کالری بی ارزش هدر می دهی.
دلم پر می کشد برای تپه های باراجین و آن سایه های مبهم و باد... دلم پر می کشد برای ابرهای سپید و غروب های رنگارنگ دشت باراجین. دلم همان روزهای پرشکوه را می خواد. همان روزها را....
و خسته ام از هرچه دو دو تا کردن است. از دوستی های کاغذی که هنوز رویت را برنگردانده ای آتش می گیرد. از فضای بیمار حسود جامعه که پر است از جفت پاهایی که احساس و روحت را با مغز به زمین می کوبد.
و در این هوای خاکستری می خندم و قهقه می زنم و می گویم متاسفم که ما تنها کسانی هستیم که حرف هم را می فهمیم و تو می خندی و می خندیم و می خندیم...

/ 8 نظر / 20 بازدید
مریم

سلام دوست عزیز من تازگی شروع کردم به نوشتن واز اونجایی که اسم فارسی وبلاگم با شما یکی شده خواستم اظهار وجود کرده باشم.[لبخند] موفق باشی

من

سکوتی را که فقط تو می فهمی!

ان دی سی

من نیز سکوت!

.......she'd scream in my face, tell me that leave, leave this place ..........'cause she's a supergirl, and supergirls just fly

احسان

هر چند شاید بگید که اینجا یک دل نوشته گاهه ولی... ولی من هیچ اشتیاقی برای خوندن وبلاگتون ندارم... ببخشید..

مریم

هی غریبه! من می تونم اسم بلاگم رو تغییر بدم! حیفه که تو ننویسی!

moh3n

چقدر داغونی دختر!