عمو حسن محله ی ما رفت...

دوشنبه صبح بود که عمو حسن را دیدم. یکی از بچه های کوچه داشت چرخ دستی اش را از روی جوب رد می کرد. سلام و علیک ساده ای کردیم و گذشتم.
دیشب خوابیده است و صبح بیدار نشده است. به همین سادگی عمو حسن هم رفت هم او که لبخند ساده و صادق اش را از کودکی تا کنون دیده بودم. احساس غمناکی مرا در برگرفته است و هیچ گاه فراموش نخواهم کرد که تا آخرین روزهای عمرش نیز کار کرد و با شرافت زیست.
روحش شاد...

نوشته پیشین من راجع به عمو حسن را اینجا بخوانید.

/ 1 نظر / 21 بازدید
علی.ح

سلام دوست من دست نوشته های زیبایی داری بودن و رفتن همه این آدمهاست که به زندگیمون و فلسفه بودنمون معنی میده . اگه دوست داشتی یه سری هم با ما بزن تا هستیم !!! خوشحال میشم اگه نشون ( نظر) هم بذاری.