به تماشای آب های سپید

...

درست هشت سال پیش بود. آن صبح ابری برف آلود. که من و مامان پشت شیشه ی پنجره به برف های سپید حیات خانه خیره شده بودیم و مامان نگران نیامدن بابا بود. و من که مرگ در ادبیاتم جایی نداشت فارغ از نگرانی و سرخوش از دیدن برف، می گفتم که می آید. دیر نکرده است.

ساعتی نکشید که مرگ چه بی رحم و ناگهانی و هولناک، آسمان ابری برفی را برایم معنا کرد، همانگونه که مادر معنایش را فهمیده بود. و روزهای پر از ترس،  پر از نگرانی های فردا  و  پر از تنهایی من آغاز شد. من ماندم و مادری که اندوه نبودن پدر در چهره اش فریاد می زد.
و اینچنین بود که من بزرگ شدم یک شبه. درست هشت سال پیش.
و نمی دانم چرا این هوای دلگیر دیماه مرا دیوانه می کند و دلم نمی خواهد بیست و دوم شود. و حجم قلبم را در سینه ام حس می کنم، وقتی که به بیست و دومین روز دیماه نزدیک می شویم. و روزهای بعد هم...
و حرفهایی هست برای نگفتن...
درست این روزها همان مردی که میان بود و نبودش سرگردان بودیم، همان که مهربان بود به پهنای همه روزهای کودکی من، رفت.
و از او دختری باقی ماند درست در شرایط هشت سال پیش  من.
و من تلاش کردم تا با او سخن بگویم و تیزی لبه های  فقدان را پیش از آنکه روح او را بیشتر بخراشد، کم کنم.من رفتم به آن روزها. و تصور روزهایی تلخ و سخت مرا درهم شکست. و ساعت به ساعت آن روزها برایم زنده شد اما نخواستم که آیینه ی شکسته ی آن دختر باشم.
به او گفتم قوی باش! در حالی که دلم برای بوسیدن دست های خسته ی پدرم بی تاب است. به او گفتم نترس! در حالی هنوز نبودن او برایم عادی نشده است. به او گفتم فراموش می کنی! در حالی که هنوز با حالی نزار از مزارش برمی گردم.

دختر معصوم حرف هایم را پذیرفت و آرام شد. و من خوشحال که توانستم امید را در دلش زنده کنم که انسان به امید زنده است.


خسته و رنجور به خانه برگشتم در حالی که  این لحظه و این ساعت دلتنگ پدرم...

...