به تماشای آب های سپید

 

تست

...



...

هی تو!

این نیز بگذرد...

اما...

می ماند...

...



برای او که امید بخشید...

 آنجا که از نفس افتاده بودم دستم را به مهر فشرد و مرا با سه گاه به زندگی بازگرداند و من دوباره در ناباوری مطلق... عاشق شدم...

 "در اندرون من خسته دل ندانم کیست         که من خموشم و او در فغان و در غوغاست" 

 را درشور خواندم و گریستم و تنها اوست که می داند حکایت من و شور را...

و امروز را تا دنیای من دنیاست از یاد نخواهم برد.

برای همیشه از استاد بزرگوارم، استاد محسن کرامتی ممنونم که عشق و امید را در فضای زندگی من دمید.

...



باراه!

زندگی سگی چه تعبیر دقیقی است بر آنچه که امروز بر ما می گذرد. زندگی سگی! چه خوش آوا می نشیند بر لحظات خاکستری ما!
و مانده ام که چگونه می توان از درد های تاریخی مان گفت و چه راه فرار و چه تضمینی  است برای گذار از این روزهای تاریک.
 خسته ام ازاین انتظار کشیدن. انتظار شب انتظار صبح. انتظار فردا انتظار آخر هفته. انتظار آخر ماه. انتظار آخر سال. انتظار رفتن. انتظار رفتن. انتظار رفتن. رسیدن. نور. چرند مزخرف...
و من خسته ام از منتظر بودن. خسته ام از تحمل. از صبر. از این مقنعه ی مشکی مزخرف کثافت خسته ام. از مانتوی دراز تیره ی بی قواره خسته ام. خسته ام از ترس. از تضاد. از کتمان. از سرکوب زن بودن. سرکوب زیبایی. خسته ام از این همه چارچوب نکبتی. دلم می خواهد بنویسم. بنویسم . بنویسم. بدوم. بدوم در آغوش دشت و باد. مثل کودکی هایم. که آن هم مسخره بود که بزرگی هایم.
در فامیل ما که بچه های نسل اول حدود بیست سال از ما که بچه های نسل آخر هستیم بزرگتر هستند چیزی همیشه توجهم را جلب می کند. وقتی همه خاطره می گویند هیچ کس هیچ خاطره ای از ما ندارد. همه خاطرات مربوط به یکی دو نسل قبل تر از ماست. خیلی جالب است.نه! چون همه ی روزهای کودکی ما
در آن جنگ خانمان سوز رقم خورد. در روزگاری بسیار سخت! و امروز کمی حس می کنم درد پدر را! و نگرانی های مادر را!با اینکه از آمدنم خوشحال نیستم.
از هر قیدی بیزارم. دلم می خواهد آواز بخوانم هر جا که می خواهم. فارغ از اینکه که چه می اندیشد. بخوانم آنچه دوست می دارم بدون هیچ ذره بینی که سایه بر من و نت های من بیندازد. دلم می خواهد گیتار بزنم و سه گاه بخوانم. دلم می خواهد فرار کنم از این همه دغدغه که روحم را می خراشد.
از همه ی ماشین حساب های دنیا متنفرم. از هر چه کوئری و یوس کیس است بیزارم. از این مرتیکه ی کت شلواری هم بیزارم.
حالا من اینجا گفته باشم. خیلی خسته ام. دلم برای مامان تنگ شده است. تلفن پاسخگوی دلتنگی هایم نیست...

...



عمو حسن محله ما رفت...

دوشنبه صبح بود که عمو حسن را دیدم. یکی از بچه های کوچه داشت چرخ دستی اش را از روی جوب رد می کرد. سلام و علیک ساده ای کردیم و گذشتم.
دیشب خوابیده است و صبح بیدار نشده است. به همین سادگی عمو حسن هم رفت هم او که لبخند ساده و صادق اش را از کودکی تا کنون دیده بودم. احساس غمناکی مرا در برگرفته است و هیچ گاه فراموش نخواهم کرد که تا آخرین روزهای عمرش نیز کار کرد و با شرافت زیست.
روحش شاد...

نوشته پیشین من راجع به عمو حسن را اینجا بخوانید.

...



عمو حسن محله ی ما رفت...

دوشنبه صبح بود که عمو حسن را دیدم. یکی از بچه های کوچه داشت چرخ دستی اش را از روی جوب رد می کرد. سلام و علیک ساده ای کردیم و گذشتم.
دیشب خوابیده است و صبح بیدار نشده است. به همین سادگی عمو حسن هم رفت هم او که لبخند ساده و صادق اش را از کودکی تا کنون دیده بودم. احساس غمناکی مرا در برگرفته است و هیچ گاه فراموش نخواهم کرد که تا آخرین روزهای عمرش نیز کار کرد و با شرافت زیست.
روحش شاد...

نوشته پیشین من راجع به عمو حسن را اینجا بخوانید.

...



خالی

و این جهان پر از صدای پای مردمی است همچنان که روی تو را میبوسند درذهن خود طناب دار ترا میبافند.

فروغ

...



بوی عید

این شعر را بسیار دوست می دارم. به خصوص در این روزگار این قسمت از آن را بیشتر...

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی بکام

باده‌ی رنگین نمی‌بینی به جام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تهی است؛

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ…

 

فریدون مشیری

...



تقدیم به تمام زنان سرزمینم

 

به خانه‌ی من آمدی

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم .... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!



غاده السمان - شاعری از سوریه

برگرفته از سایت آگاهی
...



حرف هایی هست برای نگفتن...

"مرا به خانه ام ببر" هر پنج دقیقه یک بار این جمله را تکرار می کنی!
اما تنها من می دانم که حاضری انگشتان دستت یکی یکی قطع شود اما مرخصی هایت بماند برای آخرت...
وما می خندیم به هوای ابری که هر صبح آن، ناخودآگاه به یاد هم می افتیم و هر بار که هوا ابری است تلفن یکی از ما می زند ...
و ما می خندیم به دلتنگی هایمان. همیشه خندیده ایم به روزهای ابریمان و  کلاس نظریه زبان ها  و آن صبحی که من با چشمان متورم به تخته خیره شده بودم و مثل خر درس خواندم آن ترم و پهن شده بودیم روی زمین از لبخند تلخ  و چقدر خندیدیم  به شلوارهای مندرسمان که تازه با آن شار هم می رفتیم و خندیدیم به اینکه چرا ویلچر نداریم تا از آنجا خارج شویم.
 و تو مدتی است که می خوانی عرق سگی  هم دردت را دوا نمی کند.
می خواهم برایت به لیمو بیاورم  شاید دردت دوا شود. اما توی ضد حال رژیم می گیری تا  آخرتت خوش هیکل باشی. و لذت خوردن شیشلیگ را به خاطر چند کالری بی ارزش هدر می دهی.
دلم پر می کشد برای تپه های باراجین و آن سایه های مبهم و باد... دلم پر می کشد برای ابرهای سپید و غروب های رنگارنگ دشت باراجین. دلم همان روزهای پرشکوه را می خواد. همان روزها را....
و خسته ام از هرچه دو دو تا کردن است. از دوستی های کاغذی که هنوز رویت را برنگردانده ای آتش می گیرد. از فضای بیمار حسود جامعه که پر است از جفت پاهایی که احساس و روحت را با مغز به زمین می کوبد.
و در این هوای خاکستری می خندم و قهقه می زنم و می گویم متاسفم که ما تنها کسانی هستیم که حرف هم را می فهمیم و تو می خندی و می خندیم و می خندیم...

...